آیا خودیاری واقعا زندگی را تغییر می دهد؟

آیا خودیاری واقعا زندگی را تغییر می دهد؟

ماریان پاور، روزنامه نگار و نویسنده، از تجربه ی خود با کتابهای خودیاری، می گوید:

ماریان پاور، روزنامه نگار و نویسنده، در کتاب خود به نام «Help Me» از تجربه ی خود با کتابهای خودیاری،می گوید:

 بیست‌وچهار سالم بود که اولین کتاب خودیاری‌ام را خواندم. درباره شغل موقت و مزخرفم می‌نالیدم که دوستم نسخه‌ای درب و داغان از کتاب« ترس را تجربه کنیم» نوشتۀ سوزان جفرز به دستم داد. شعار کتاب را با صدای بلند خواندم:«چطور از ترس و دودلی به اطمینان و عمل برسیم...»
دوباره چشمانم را برگرداندم و گفتم: «من ترسو نیستم، فقط شغل مزخرفی دارم.»

دوستم اصرار کرد که «می‌دانم کتاب زردی است، اما بخوانش. قول می‌دهم باعث می‌شود دلت بخواهد از جایت بلند شوی و دست به کاری بزنی!». همان شب که سرم گرم بود نیمی از کتاب را خواندم و شب بعد تمامش کردم. اگرچه فارغ‌التحصیل رشتۀ ادبیات انگلیسی بودم و ادعاهای ادبی داشتم، اما در حروف بزرگ و درشت کتاب و علامت‌های تعجب آن چیزی وجود داشت که کیفورم می‌کرد و آنْ روحیه و منشِ می‌شود انجامش دادِ آمریکایی بود. چیزی که دقیقاً در نقطۀ مقابل بدبینیِ انگلیسی-ایرلندی من قرار می‌گرفت. چیزی که باعث می‌شد احساس کنم هر چیزی شدنی است.

پس از خواندن آن کتاب، شغل موقتم را ترک کردم، هرچند کار دیگری انتظارم را نمی‌کشید. یک هفته بعد به گوشم خورد که دوست دوست یکی از دوستانم در روزنامه‌ای مشغول به کار است. به او زنگ زدم و با این‌که گوشی را برنداشت. همین‌طور به زنگ زدن ادامه دادم. اصراری که نشان می‌دادم کاملاً برایم تازه بود. بالاخره جوابم را داد و به من گفت که می‌توانم برای کسب تجربه کار به آنجا بروم. دو هفته بعد شغلی به من پیشنهاد شد. کارم در روزنامه‌نگاری از همین جا آغاز شد. خطرپذیری نتیجه داده بود.

پس از آن ماجرا درگیر کتاب‌های خودیاری شدم. اگر کتابی وعده می‌داد در پنج گام کوتاه اطمینان و معشوق و پول برایم به ارمغان می‌آورد، و روی جلدش علامت تأیید اپرا وینفری را داشت، نه فقط آن کتاب را می‌خریدم، بلکه تی‌شرت و دوره صوتی‌اش را هم تهیه می‌کردم. به نظر می‌رسید که هر کدام از این کتاب‌ها وعده می‌دهد مرا خوشحال‌تر و عاقل‌تر و کامل‌تر کند... اما آیا واقعاً همین‌‌طور بود؟

کتاب «من می‌توانم ثروتمندتان کنم»کتابی نوشته پل مک‌کنا، ، که هیپنوتیزم‌گر شده بود توانسته بود با روش جدید خودیاری‌اش بسیار ثروتمند شود، را خوانده بودم، اما رفتارم با پول فاجعه‌بار بود .«مردان مریخی، زنان ونوسی» و «زنان زیرک» را خوانده بودم و با این حال همیشه تنها بودم. و با این‌که ترس را احساس کن باعث شده بود شغل جدیدی آغاز کنم، اما موفقیت‌های بعدی هیچ ارتباطی با خواندن «مبانی موفقیت» نداشت؛ چیزی که باعث می‌شد با شدت و وسواس کار کنم، ترسِ همه‌جانبه از شکست بود.

ماریان پاور

در جریان یکی از چندین اسباب‌کشی‌ام، دوستم سارا متوجه شد در هر گوشه‌ای چند کتاب خودیاری روی هم تلنبار شده و این موضوع به نظرش خنده‌دار و در عین حال عصبی‌کننده آمد. زیر مبل، زیر تخت و کنار کمد لباس دسته‌ای از این کتاب‌ها وجود داشت. به دوستم گفتم که «بیشتر این‌ها برای کارم است». حرفی که البته از لحاظی درست بود. گاهی پیش می‌آمد که درباره این کتاب‌ها چیزی می‌نوشتم. اما بیشتر اوقات این کتاب‌ها را به دلیل دیگری می‌خریدم: فکر می‌کردم قرار است این کتاب‌ها زندگی‌ام را دگرگون کنند.

سارا گفت: «مگر همه این‌ها یک حرف را تکرار نمی‌کنند؟ مثبت باش. از دایره آسایشت بیرون برو. نمی‌فهمم چرا این کتاب‌ها دویست صفحه را صرف گفتن چیزی می‌کنند که در چند جمله پشت جلد کتاب خلاصه شده است». گفتم: «گاهی لازم است پیام کتاب چندین بار تکرار شود تا جا بیفتد».

من بیشتر از هر کسی که می‌شناختم نگرانی داشتم. خودِ من تبلیغ بدی برای آن کتاب و بقیۀ کتاب‌های قفسه‌ام و البته همه کتاب‌های زیر تختم بودم. من دست‌کم هر ماه یکی از این کتاب‌ها را می‌خریدم و با این حال همچنان خمار و افسرده و عصبی و تنها بودم.

اگر کتاب‌های خودیاری کمکی به حالم نمی‌کرد، پس چرا می‌خواندمشان؟

کتاب‌های خودیاری درست مانند خوردن کیک شکلاتی یا تماشای اپیزودهای قدیمی سریال «دوستان» مایه تسلی‌ام شده بود. این کتاب‌ها احساس ناامنی و اضطرابم را تصدیق می‌کردند، ولی همیشه خجول‌تر از آن بودند که درباره این احساس‌ها حرف بزنند. این کتاب‌ها موجب شده بودند احساس نگرانی و اضطرابم مانند یکی از اجزای معمولی انسان بودن به نظر برسد. خواندن این کتاب‌ها باعث می‌شد کمتر احساس تنهایی کنم.

عنصر خیال‌پردازی هم وجود داشت. هر شب در وعده‌های این کتاب‌ها برای یک‌شبه به ثروت رسیدن غرق می‌شدم و تصور می‌کردم که اگر بی‌باک‌تر و کارآمدتر بودم، زندگی‌ام چطور می‌شد و چه می‌شد اگر همه نگرانی‌ها را کنار می‌گذاشتم و ساعت پنج صبح از تخت بیرون می‌پریدم و مراقبه می‌کردم... فقط یک مشکل وجود داشت. هر روز صبح از خواب بیدار می‌شدم (بعد از ساعت پنج) و سراغ زندگی عادی‌ام می‌رفتم. هیچ چیزی تغییر نمی‌کرد، چون هیچ کدام از کارهایی که این کتاب‌ها می‌گفتند انجام نمی‌دادم.

اولین باری که «ترس را تجربه کن» را خواندم زندگی‌ام را تغییر داد، چون دست به عمل زده بودم: ترس را احساس کرده بودم و شغلم را کنار گذاشته بودم. اما از آن زمان به بعد از دایره آسایشم بیرون نیامده بودم و حتی به زحمت تختم را ترک کرده بودم.

سپس در یک روز یکشنبه که بالاخره خماری از سرم پریده بود و در حالی که برای پنجمین بار ترس را احساس کن را می‌خواندم، فکری به ذهنم رسید. فکری که می‌توانست مرا از افسردگی و مسئله خماری نجات بدهد و به شخصی شاد و کارآمد بدل کند: می‌خواستم دیگر فقط به خواندن کتاب‌های خودیاری اکتفا نکنم، بلکه دست به کار شوم و خودیاری کنم.

ایده‌ای که به ذهنم آمده بود کاملاً شکل گرفت: هر ماه یک کتاب بخوانم و کلمه به کلمه به آن عمل کنم و ببینم آیا واقعاً خودیاری زندگی‌ام را عوض می‌کند یا نه. تصمیم گرفتم یک سال این برنامه را ادامه بدهم و می‌بایست دوازده کتاب می‌خواندم. و می‌خواستم به شکلی نظام‌مند هر بار با یک کتاب سراغ یکی از نقص‌هایم بروم: پول، نگرانی، اضافه‌وزن و غیره. به این ترتیب در پایان سال کاملاً بی‌عیب‌ونقص می‌شدم!

در ماه نوامبر بودیم و من می‌خواستم کارم را از ژانویه آغاز کنم. سال جدید، منِ جدید. گرمای هیجان را در خودم احساس می‌کردم. خودش بود. این همان چیزی بود که بالاخره می‌توانست واقعاً زندگی‌ام را تغییر دهد.

آن لحظه خبر نداشتم که برنامه دوازده ماهه تر و تمیز من سرگیجه‌ای شانزده ماهه از آب در خواهد آمد و در خلال آن تمام ذرات وجودم پشت و رو خواهد شد.

خودیاری زندگی‌‌ام را دگرگون کرد، ولی آیا این دگرگونی به معنای بهتر شدن بود؟

منبع:  ترجمان