مولانا و شمس؛ جستجویی در زندگی مولوی

مولانا و شمس؛ جستجویی در زندگی مولوی

8 مهرماه در تقویم ملی ایران به عنوان روز بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی ثبت شده است.

8 مهرماه در تقویم ملی ایران به عنوان روز بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی ثبت شده است. جلال الدین، مرد مدرسه و منبر و وعظ بود تا آنکه یک اتفاق، یک آشنایی جلال الدین را از مجلس وعظ بیرون آورد و به کنج عزلت برد و تارِ جانِ جلال الدین را نواخت.

مولوی در طول عمر پربار و پر جوش و خروش خود حوادث و تجربیات عارفانه‌ی بسیاری از سر گذارند. اما بدون شک مهم‌ترین و اثرگذارترینِ آنها، ملاقات با شمس تبریزی بود. مولوی پس از رویارویی با شمس، «مولوی» شد و هرچه پس از آن پیش آمد ریشه در این ملاقات عجیب و استثنایی داشت.

تا آن هنگام، که مولانا جلال‌الدین با شمس روبه‌رو شد، با شخصیتهای بسیاری نشست و برخاست کرده بود. مهمترین آنان برهان‌الدین محقق ترمذی، مراد و معلم او بود.

مولانا جلال‌الدین که از کودکی تحت تعلیم پدرش، سلطان‌العلماء بهاءولد، بود. پس از فوت پدر به شاگردیِ سید برهان‌الدین محقق ترمذی درآمد. برهان‌الدین از مریدان و شاگردانِ بهاءولد بود. برهان‌الدین در کار مریدی با چنان عزمی شاگردی می‌کرد که خلیفه‌ی استادش شد؛ به همین دلیل سطان‌العلماء بهاءولد فرزندش جلال‌الدین را از کودکی به دست او سپرد تا به تعلیم و تربیت او همت کند.

تعالیم برهان‌الدین بر سه محور «وحدت وجود، عشق و انسان کامل» بود. او راه بهاءولد را ادامه می‌داد و به شیوه‌ی قطبِ خود، شاگردش را تربیت می‌کرد؛ به این معنی که «شریعت» و «طریقت» را توأمان به جلال‌الدین القا می‌کرد. برهان‌الدین به دلیل مریدی نسبت به سلطان‌العلماء، نخواسته بود راه فرزند را از راه پدر جدا کند؛ بلکه می‌خواست او را خلیفه‌ی به‌حق پدر گرداند، که چنین هم کرد. ضمن اینکه به عواقب کار واقف بود و با احترامی که خاندان مولانا در جامعه داشت، نمی‌خواست این حرمت شکسته شود؛ در حالی‌که شمس‌الدین بی‌باکانه از راه رسید، رودربایستی‌ها و حجاب‌ها را کنار زد، سدها را شکست؛ و یک‌باره جلال‌الدین را به درون دریای «طریقت» انداخت؛ و او که توسط معلمش کاملاً آماده‌ی جهش در دریا شده بود، نیز بی‌باکانه و بی‌محابا به داخل آن غلطید؛ و چنان غوصی کرد که دیگر هرگز از آن رهایی نیافت. شاید پر بی‌راه نباشد اگر بگوییم معلم اول، او را پخته کرد و دومی او را سوزانید؛ چنانکه خود گفته بود:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست                             خام بٌدم، پخته شدم، سوختم

برهان‌الدین همچنین طریق سلوک و آداب مشایخ را نیز به مولانا تلقین کرد و در حقیقت به او تعلیم عرفانی-قلندری را نیز داد. مولانا تحت تربیت استادش ریاضت‌های فراون متحمل شد. بخصوص روزه‌داری که محقق به شدت به آن پای‌بند بود و یک دوره‌ی هزار روزه‌ی «چله‌نشینی» را در سه مرحله گذراند. مولانا جلال‌الدین در کنار او روزهای سخت از جهت ریاضت‌کشی، ولی شیرین از جهت پیشرفت در کسب معرفت و کمال را می‌گذرانید و در اوج ابهّت، قدرت، احترام و در مقام «امامت» و «مرادی» در مدارس مهم شهر تدریس می‌کرد. به کار مریدان و مردم شهر از هر گروه و صنفی رسیدگی می‌کرد.

تا اینکه روزی برهان‌الدین قصد سفر به قیصریه کرد. وقتی مولانا علت را پرسید، او جواب داد: « شیری عرین عزیمتِ این جانب کرده است». «او شیر و من شیر. با هم سازگاری نتوانیم کرد». در حقیقت برهان‌الدین دریافته بود که شمس در راه است.

حالا مولانا جلال‌الدین بلخی امامِ «شریعت» و شیخِ «طریقت» شده بود. موقعیتی داشت که در جهان اسلام کم سابقه بود. در مقام خلافت پدر، در کمال جبروت عالمانه- عارفانه، به تدریس علم و تعلیم عرفان مشغول بود. همگان پروانه‌وار گردش می‌چرخیدند و از بلخ تا قونیه را زیر سیطره‌ی خود داشت. به دنبال ملاقات با شمس بود که همه چیز در هم ریخت؛ وضع آشفته شد و آتشفشان نهفته و خاموشی ناگهان به جوش و خروش و فوران درآمد. برهان‌الدین ترمذی راه را برای شمس کوبیده و هموار کرده بود.

دیدار مولانا و شمس چنان کارساز و این دگرگونی چنان عمیق بود که پس از آن مولانا را «دیوانه» و شمس را «جادو» خواندند. رابطه‌ی آن دو مانند رابطه‌ی موسی و خضر بود. در واقع شمس‌الدین سومین و آخرین معلمِ مولانا جلال‌الدین بود.

افلاکی چگونگی این دیدار را چنین شرح داده: « حضرت مولانا با گروهی از دانشمندان  از مدرسه‌ی پنبه‌فروشان می‌گذشت، شمس برخاست و پیش آمد و عنان مرکب مولانا را گرفت و خطاب به وی گفت: «یا امام‌المسلمین بایزید بزرگتر بود یا محمد(ص)؟ مولانا خشمناک جواب داد که محمد(ص) و چنین استدلال کرد که بایزید بسطامی از چند جرعه‌ی شناسایی و عرفان سیراب شد؛ ولی محمد(ص) استسقای عظیم بود؛ و هر روز برای شناختن تشنه‌تر می‌شد. بایزید وقتی به حق رسید، خود را پُر دید و دیگر نظر نکرد؛ در حالی‌که محمد(ص) هر روز بیشتر می‌دید و پیشتر می‌رفت.»

در حقیقت، جلال‌الدین در رویارویی با شمس، درس استاد خود را پس داد. برهان‌الدین محقق پیشتر گفته بود: «راه را پایان هست؛ ولی منزل را پایان نیست؛ زیرا سِیر دو است: یکی تا خدا و یکی در خدا. آنکه تا خداست پایان دارد؛ و آنکه در خداست، بی‌پایان است»؛ و جواب مولانا، تکرار این باور بود: بایزید راه را به پایان رسانیده و «تا خدا» رسیده بود؛ ولی محمد(ص) «در خدا» رسیده بود.

پس از این ملاقات، سه ماه در حجره‌ای شبانه‌روز به خلوت نشستند و هیچکس جرأت نداشت که برود و ببیند آنجا چه می‌گذرد. پس از چله‌نشینی، شمس سماع را به مولانا آموخت. روزها و ماه‌ها می‌گذشت و مولانا در کنار شمس با تحمل ریاضت‌های سخت و طاقت‌فرسا، پرورده و بالیده و شکفته می‌شد. پس از اولین چله‌نشینی، به دنبال تغییر حالات مولانا، در جامه و ظاهر او نیز تغییراتی نمایان شد. مولانا مجالس وعظ و کلاس درس را ترک کرد و همه اوقات خود را با شمس می‌گذراند.

اصلی‌ترین و ماندگارترین کاری که شمس تبریزی با مولوی کرد دور کردن عقل عُرفی و تعلقات ظاهری از او بود. شمس از مولوی، خانواده، مطالعه‌ی کتاب، شغل اجتماعی، تدریس و استاد شریعت و نشست و برخاست با شاگردان و دوستان و حتی پاره‌ای از قیود مذهبی را جدا کرد.

اما تاثیرگذاری شمس چیزی فراتر از این تعلقات را در مولانا آشکار کرد؛ او مولانا را از خود تهی کرد. مولانا پس از همنشینی با شمس بود که طبع شعر پیدا کرد و در مجالس سماع شعرهایی چنان می‌گفت که مریدان را به طرب می‌آورد. ردِ بسیاری از اندیشه‌های شمس در «مثنوی معنوی» پیداست. داستان‌ها و فلسفه‌ی عرفانی مطرح در مثنوی معنوی هنوز تازه و عجیب مانده و تجلی عالی‌ترین قدرت شعر است. مولوی به تقلید از مقالات شمس کتاب «فیه‌مافیه» را نگاشت. و «دیوان کبیر» یا «کلیات شمس» را در رثای مراد خود و شناختِ او سرود.

رابطه و تاثیرگذاری شمس و مولانا بر یکدیگر یکی از مرموزترین و شکوفاترین رابطه‌هایی‌ست که دو عالِم بر یکدیگر گذاشته‌اند. تا به حال کتاب‌های پژوهشی زیادی چون «پله پله تا ملاقات خدا» از عبدالحسین زرین‌کوب؛ «باغ سبز؛ گفتارهایی درباره شمس و مولانا» نوشته محمدعلی موحد؛ «قمار عاشقانه» از عبدالکریم سروش؛ کتاب «خط سوم» ناصرالدین صاحب‌الزمانی و غیره؛ و نیز رمان و داستان‌هایی در این‌باره نوشته شده است همانند «کیمیا خاتون»سعیده قدس؛ «ملت عشق» از الیف شافاک؛ «باب اسرار» از احمد امید.