شرحی بر «یافتن معنا در نیمه دوم عمر»

شرحی بر «یافتن معنا در نیمه دوم عمر»

این کتاب با کمک مکتب روانشناسی تحلیلی یونگ به شما می آموزد برای مواجه صحیح با بی معنایی و ناضاریتی در نیمه دوم عمر چه کنیم؟

به قلم: محبوبه قدیریان

انسان هایی که پا به نیمه دوم زندگی خویش (35-70 سالگی) می گذارند اغلب احساس می کنند راه ها و انتخاب های درستی در زندگی نداشته اند. فکر می کنند بر اساس خواسته های دیگران زیسته اند و همین امر موجب می شود که حال روحی آنها خوب نباشد. در نیمه اول زندگی فکر می کرده اند که با یافتن یک کار، ازدواج، بچه دار شدن و رسیدن به حداقل رفاه نسبی می توانند از زندگی رضایت و احساس آرامش داشته باشند. اما با شروع نیمه دوم زندگی و با فراهم شدن همه اینها خلایی اذیت کننده را احساس می کنند.  کار، ازدواج، فرزندان و رفاهی که کسب کرده اند نتوانسته است به زندگی آنها معنا ببخشد و اکنون در چنین وضعیتی دچار ملالت، کسالت، خستگی، بی معنایی و بی هویتی می شوند. احساس می کنند زندگی دومی وجود دارد که جذابتر و بانشاط تر و با معنا تر از چیزی است که اکنون در آن زندگی می کنند. زندگی دومی که روان آنها از آنها طلب می کند. آن چیزی که به خاطرش به دنیا آمده اند و وظیفه و رسالتی که هستی بر دوش آنها گذاشته است که آنها باید قهرمانانه و با جرات ورزی و پذیرش درد و رنج های ناشی از تغییر به سوی آن خود و زندگی متعالی دست به انتخاب بزنند.

کتاب  یافتن معنا در نیمه دوم عمر نوشته جیمز هالیس و ترجمه سیدمرتضی نظری از انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی کتابی است که به این مساله می پردازد و دارای یازده فصل است: جنگل تاریک، روح های گران قیمت، تبدیل شدن به کسی که فکر می کنیم هستیم، برخورد خویشتن های افراد، موانع تغییر و تحول، نیروهای روانی درگیر در روابط صمیمی، خانواده در نیمه دوم زندگی، شغل در مقایسه با کار مورد علاقه، اسطوره جدید برآمده از ناراحتی های روانی، بازیابی معنویت بلوغ یافته در عصر مادی، ملاقات ها با باتلاق های روح، التیام روح.

جیمزهالیس روانشناس تحلیلی یونگی به خوانندگان این کتاب کمک می کند که با خودآگاهی به سمت زندگی نیمه دوم عمری که برای آن ها رضایت و معنای بیشتری به همراه دارد رهسپار شوند. او معتقد است فرد به منظور این گذار و تحول باید درباره نحوه کار روان اطلاعات بیشتری داشته باشد و علائم ناراحتی و ملالت خود را سرکوب نکند و واکنش و نگرش متفاوتی نسبت به آن اتخاذ کند. باید یاد بگیرد که آنها سرنخ هایی برای کشف آرزوهای زخمی روح هستند و با مسئولیت پذیری و جرات و جسارت آنها را دنبال کند و به مرکز صحنه نمایش زندگی وارد شده و نقش خود را به خوبی و درستی ایفا کند. فرد باید بداند روح چگونه کار می کند، چگونه می توان با آن همکاری داشت. چگونه می توان سفر قهرمانی خود را توسعه داده ومعانی مختلف آن را پیدا کرد و در نهایت با هدف بهبود جهان خود بر اساس آن معانی زندگی کرد. این کتاب از خوانندگان خود می خواهد که پیش فرض های قدیمی را رها کنند و با اندیشیدن به خویشتن خویش به سمت نقش اصیلی که برای آن متولد شده اند بروند و هدایت و کنترل زندگی خویش را در دستان خود و نه در دستان هزار عامل بیرونی بگیرند.این کتاب کمک می کند تشخیص دهیم فراخوان هایی که برای زیستن زندگی جدید تجربه می کنیم چه هستند.  هالیس این سرنخ ها را ذکر می کند و رایج ترین آنها را افسردگی می داند و خستگی و دلزدگی را هم علائمی نزدیک به آن می داند که نشان می دهد که هدفی که تاکنون انرژی روانی فرد به آن معطوف بوده است دیگر نمی تواند دستور کار روح را انجام دهد و در این جا باید پرسید که روح چه می خواهد؟ نه اینکه دیگران وفرهنگ و والدین و .. چه می خواهند. باید  به انرژی های خودآگاه جهت داد و با معطوف کردن این انرژی ها در راستای ارزشهای دیگر افسردگی را برطرف نمود.

هالیس ذکر می کند که انتخاب دستور کاری که روح می خواهد اضطراب به همراه خواهد داشت؛ اما او انتخاب راه همراه با اضطراب را بهتر و با چشم انداز روشن نسبت به زندگی با افسردگی می داند و اضطراب را بهایی می داند که برای رشد کردن و سفر قهرمانی زندگی باید پرداخت. او فرافکنی را الگوی دیگری می داند که نشان دهنده یک ارزش مورد غفلت قرار گرفته در درون ماست. برداشتن بار ناخودآگاه از روی مواردی که ما فرافکنی را روی آنها انجام می دهیم اعم از همسر، فرزند، شغل و ... گامی است در جهت تبدیل شدن به کسی که قرار بوده است باشیم.

او در خلال کتاب مثال های فراوانی از افرادی که با چنین مساله ای به او مراجعه کرده اند می زند: «خانمی را به خاطر می آورم که فرزند دو روانپزشک بود. او بزرگ شد و یک روانپزشک شد تا بدین ترتیب پذیرش پدر و مادرش را به دست بیاورد. درحالیکه به این واقعیت بی توجه بود که روح او برنامه دیگری دارد. استعداد حقیقی او و شغل واقعی او در هنر کشف شد. با اینکه او یک روانپزشک بامحبت و توانمند بود افسردگی میانسالی اش هرسال که می گذشت عمیق تر می شد. می توان گفت که هر سال روح او از جهان مصنوعی او بیشتر و بیشتر تبعید می شد و افسردگی او به عنوان نشانه مخالفت روان او هرروز بیشتر می شد. زندگی او محدود به خدمت کردن به عقده های پدر و مادرش بود و نه در خدمت فراخوان های سطح بالاتر استعداد ذاتی او. طبیعی است که او افسردگی بگیرد.»

هالیس در فصل خانواده در نیمه دوم زندگی معتقد است که چیزی که معمولا بیشترین تاثیر روانی را روی کودک دارد زندگی نزیسته پدر و مادر است و همین الگو در زندگی های بعدی تکرار می شود و باید نسبت به این الگو خودآگاهی داشت تا بتوان بر آن غلبه نمود. او معتقد است ایجاد خانواده ای بدون این الگو مستلزم بلوغ و شهامت و ریسک شخصی است. وقتی فرد مسئولیت زندگی خویشتن را بر عهده می گیرد هر یک از اعضای خانواده را در سفر فردی خود حمایت می کند و وقتی شخص کاری را که برای بزرگ شدن خود انجام می دهد به دیگران نیز خدمت می کند.

نویسنده در فصل شغل در مقایسه با کار مورد علاقه معتقد است که کار مورد علاقه چیزی است که روح ما را به آن دعوت می کند. البته نیاز به امرار معاش وجود دارد و اقتصاد مهم است، اما ندای دیگری وجود دارد برای خدمت به بزرگ شدن و تعالی معنوی و پیمودن سفر قهرمانی خویش و این کار حقیقی ما در زندگی است. به گفته او  ما چیزی فراتر از حیوانات اقتصادی هستیم و اگر کار ما از روح پشتیبانی نکند در این صورت روح در جایی دیگر تلفات سنگینی را به ما تحمیل خواهد کرد. هرجایی که دستور کار روح به رسمیت شناخته نشود حالتی مریض گونه در عرصه زندگی روزمره ظاهر خواهد شد. او معتقد است برگزیدن چیزی که ما را انتخاب کرده است یک آزادی است که محصول جانبی آن احساس درست بودن و هماهنگ بودن با درون است، هرچند ممکن است در جهان عدم تایید و هزینه های شخصی زندگی کنیم.

این کتاب را می توانید از فروشگاه ساربوک، شعبه تلگرافخانه و یا به صورت غیر حضوری از اینجا خرید کنید